خرید بک لینک
از تو برای من فقط حس ملموسی به جا مانده شبیه سرمه های سردی که نسیم پاییز زیر چشمانم می کشد...

شبیه پلی می مانی میان پرتگاهی مخوف..

از همان پل های سستی که چهره اش داد می زند هر لحظه از هم خواهد گسیخت..

من از ترس سقوط..

قبل از شنیدن شکستن چوب های پل ..

قبل از دیدن سرخی رژ لبت بر پیشانی دیگری..

من ...

قبل از پایان خود...

مرده, ام...

پاورقی: آرزو دارم که باز آن روی زیبا را ببینم...

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 0:48

و باز هم پاییز..پختگی ام دیگر نمی گذارد برایش شعر بنویسم.گاه آدم به جایی می رسد که از پاییز جز آلرژی و سرماخوردگی و ترک های روی دستش از سرمایی که قرار است بیاید چیز دیگری به خاطرش نمی آید.منی که اینجو

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 0:48

من: هرچی قرار بوده برام اتفاق بیوفته افتاده دیگه بقیش فرقی نمیکنه چی بشه

... : یعنی هیچی رنگ حالتو عوض نمیکنه؟

من :فقط یه چیز...

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 0:48

...: چه حسی داری پاییز,شده؟ من :ترش و شیرینی که تهش مزه تلخی میمونه رو زبونم. ...:چرا تلخ تو که اینقدر دوسش داشتی عاشقش بودی ! من :عاشق کی؟ …: پاییز من :آهان آره خب ولی خودت که می دونی انگار قرار تما

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 0:48

بچه که بودیم تابستان ها با دختر پسرهای همسایه یک جا جمع می شدیم می نشستیم خاله, بازی, می کردیم برای هم توی لیوان های پلاستیکی چایی الکی می ریختیم , با اینکه می دانستیم همه اش خیال است اما باز چایی را فو

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 0:48

یک روز هم می آید که دیگر دچار این فوبیای دوست نداشته شدن نیستم.آن روز تمام آدمها در تصور من جز تکه چوب خشکیده ای روی زمین بیشتر نیستند.وقتی سردم شد یکی یکی همه را روی هم می چینم و آتش می زنم .همه ی آد

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 0:48

از صبح های سرد زمستان می ترسم.از اینکه چایی دم کرده باشم و روی صندلی میز صبحانه نشسته ,تا تو از خواب بیدار شوی , غافل از اینکه این تویی که برای دیدن موهای شلخته و صورت بدون آرایش و پف کرده اش بی قرار

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 0:48

فقط تشابه اسمی داشت..هیچ چیز دیگرش شبیه, تو نبود,.نه چین های پیشانی اش وقتی که اخم میکرد , و نه برق چشمهایش وقتی از ته دل می خندید..عطری که تو دوست داشتی را دوست نداشت.حتی یک بار هم زیر بار نرفت برای

برچسب: نویسنده: حدیث خلیلی تاريخ: يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 0:48

صفحه بندی